![]() شاید روزی دیگر
منوی اصلیبدون دغدغه ازادی بدون عقده های فروخورده بدون ترس از ابراز عقاید بدون نعصب و بدون خون بدور از هر رنگ و بویی تو را در آغوش کشم.
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
فروردین 1391
اسفند 1390 بهمن 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 آذر 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 آرشيو جستجو
پیوندها
دكتر سروش
اخبار وبلاگ ها ليست وبلاگ ها قالب هاي وبلاگ اخبار ايران اخبار ICT تفريحات اينترنتي تالارهاي گفتگو فروشگاه اینترنتی :: طراح قالب:: پیوندهای روزانه
شعر و روانشناسی
دکتر سروش مرکز انجمنهای تخصصی یک دنیا لینک جالب برگ سبزی است تحفه درویش M.N.Aمانشیت نیوز موج برتر آرشیو پیوندهای روزانه |
بهاردلکش رسید ودل بهجا نباشد از آنکه دلبردمی به فکر ما نباشد
....................دانلود کنید:
![]()
پسر گرسنه اش است ، شتابان به طرف یخچال می رود
در
یخچال را باز می کند
عرق شرم ...بر پیشانی پدر می
نشیند
پسرک
این را می داند
دست می
برد بطری آب را بر می دارد
... کمی آب در لیوان می ریزد
صدایش
را بلند می کند ، " چقدر تشنه بودم
"
پدر این
را می داند
پسر
کوچولواش چقدر بزرگ شده است
![]()
من با خودم روبرو شدم!
چند وقت پیش یک همکار تازه واسه خودم گرفته بودم. پسر خوبی بود و همه به شوخ طبعی و این حرفها می شناختنش. توی کار تئاتر هم بود. خلاصه اونجوری که می گفتند آدم جالبی بود. تنها مشکلی که وجود داشت ایشون علیرغم تموم کمالاتی که داشتند در حرفه ما هیچ تخصص و استعدادی از خود بروز ندادند و هیچ تلاشی هم نمی کرد تا بتونه خودش رو بالا بکشه. علیرغم صحبتهایی که باهاش می کردم و فشارهایی که بهش می اوردم هنوزم نمی خواست خودش رو بالا بکشه.
تا اینکه من یک تلنگری بهم خورد!
باور کردن واسه خودم هم سخت بود ولی این همکارم دقیقا عین روزهای اول خودم بود. رفتارش ،گفتارش، کردارش.
رفتارش کاملا قابل پیش بینی و مصنوعی بود. بهش می گفتم سعی کن خودت باشی و همین خود عریانت رو به نمایش بگذار نه اونچیزی که می خوای در نظر دیگران جلوه کنی.
گفتارش یک سیر مستقیم داشتند. یعنی کلماتی محدود با چاشنی تملق از شخصیت های اطراف.
اخلاقش هم تند بود برخلاف تعریفی که ازش می کردند.
در واقع این خود من 5 سال پیش بود که الان به اینگونه در برابر من خودنمایی می کرد. تنها فرقی که با هم داشتیم علاقه بود. من به این کار بیشتر از نیاز علاقه داشتم و دارم ولی این دوستمون فقط نیاز داشت و تا جایی که نیازش برطرف می شد حاضر بود تن به کار بده و هیچ علاقه ای در میان نبود.
ایشون نزدیک به 5 ماه همکار من بود و تمام ترسها و ضعفهایی که در اون می دیدم برای خودم بسیار اشنا بود. گاهی اوقات آنقدر از خود ضعف نشون می داد که من به واقع دچار افسردگی می شدم!
چندین بار براش شرح دادم که راهی که تو الان ازش می گذری من ازش گذشتم و راه پر اشتباهی است. بهش می گفتم من می خوام بهت بفهمونم که اشتباهات منو تکرار نکنی و یکبار برای همیشه خودت باشی. می خواستم ترسهاش از بین برن. می خواستم عزت نفسش رو بیدار کنم. بهش شخصیت بدم ولی حیف که این دوستمون با همون ضعفها کنار اومده بود و نمی خواست تغییری در خودش ایجاد کنه.
گاهی اوقات الان هم من هنوز اون ضعفهای گذشته رو دارم ولی تجربه این دوستم باعث شد من کمی به خودم بیام و سعی در اصلاح و تغییر روشهای زندگیم کنم.
وقتی به گذشته خودم نیگاه می کنم یه جورایی از خودم و اطرافیانم خجالت می کشم.با اون خصوصیات اخلاقی بدی که داشتم . با اون ساده بودن های عذاب آور. با اون گفتاری های نه چندان خوشایند. و اون رفتارهای نامناسب. فقط می تونم اینو بگم که شخصی غیر قابل تحمل بودم و بابت تحمل نزدیکان و دوستانم متشکرم.
![]()
در دورانی هستیم که هیچ کسی خودش رو نمی بینه و مدام در حال رصد دیگران است.
در دورانی هستیم که هیچ تعریف و تفسیری از خود نداریم ولی برای دیگران تفاسیر و حکم های از پیش آماده شده داریم.
در دورانی هستیم که برای تعریف از خود هیچ گفتاری نمی توانیم داشته باشیم
و لی برای دیگران نطق های اتشین خواهیم کرد.
چشم بر روی خود بسته و اطراف خود را نمی بینیم در حالی که به شدت تمام در حال رصد و دید زدن دیگرانیم.
اطرافیان خود را نمی بینیم. خانواده خود را فراموش کرده ایم و برای خانواده و خوشبختی دیگران تز صادر می کنیم.
عادتهای زشت و ناپسند خودمون رو به هیچ عنوان حاضر نیستیم تصحیح کنیم ولی نسبت به عادات و رفتار دیگران در حد یک منتقد اجتماعی بلدیم حرف بزنیم.
به ناموس دیگران با حرص و ولع نگاه می نیم ولی نسبت به دریدن پرده ناموس های خود حساسیم و گاه خون به پا می کنیم.
به کودکان خود آداب و رفتار مطلوب و انسانی نمی آموزیم و الگویی مناسب از خود به آنها نشان نمی دهیم و فردا طلبکار هم هستیم!
هیچ چیز سر جای خودش نیست.
پدر در برابر فرزند سیگار می کشد . به فیلم های آنچنانی نگاه می کند. با همسرش به بدترین نحو برخورد می کند لیکن انتظار دارد فردا فرزندش صالح و درست از اب دربیاید و فردا خواهد گفت من از هیچ کوششی برای تربیت فرزندانم دریغ نکردم ، در حالی که خشت اول این دیوارکج نهاده شده ولی خطا از خشت نیست بنا بیمار است و هیچ گاه در پی معالجه خودش نرفت.
به هر حال....
دلیل نوشتنم دردی بود که درونم رو به پوچی کشیده. احساس پوچی می کنم چون خودم هم یکی از همین جماعتم. با همون خصوصیات گند اخلاقی حالا یکم اینور و اونور فرقی نمی کنه.
بازگشت به خویشتن و از درون شروع کردن و ایمان به اینکه هنوز هم راه برگشتی مونده و می توان از نو شروع کرد بهترین راه برای درمان دردهای بزرگ جامعه است.
متاسفانه من خیلی دیر فهمیدم که به جای برخورد با قوه قهریه باید سعی در امتحان راههای مسالمت آمیز داشت. باید تلاش کرد در جهت تغییر روش زندگی کردن.
مهم ترین قدم برای ایجاد تغییر در خود باور و ایمان به خودمان است و بس. ایمان داشته باشیم که ما می توانیم بسیار بهتر از اینی که هستیم باشیم و هیچ گاه از خودمان نا امید نشویم. این را هم از یاد نبریم که تا وقتی که خودمان تغییر نکرده ایم از دیگران انتظار هیچ حرکت مثبتی نداشته باشیم.
![]()
راستش این چند وقته از بس سرم شلوغ بوده که نه آ÷ کردم نه به فیس بوک سر زدم. نه ایمیل فرستادم نه
ایمیل چک کردم. خلاصه همین جوری نشستم و گذاشتم تور جهانی از افاضات بنده بی نصیب بمونه( چه
مصیبت بزرگی!!!)
خلاصه عرض به خدمت خودم (چون فقط خودم به اینجا میام) این چند وقته حسابی سرم شلوغ بوده به
طوری که حتی خودم رو هم فراموش کردم و به زحمت یادم میاد اسمم چیه! (البته دوستان زحمت
می کشند و اسمم رو به یادم میارند)
خیلی دوس دارم شبیه شخصیت فارست گامپ باشم. وافعا دوسش دارم و حاضرم شونصد بار دیگه
فیلمشو نیگاه کنم و حبسشم بکشم!!!
خلاصه خوش به حال اونی که هیچی نمی دونه و از هیچی خبر نداره و خیالشم نیست!
خیلی دلم می خواست این قسمت رو به اسم بازگشت پادشاه (آخرین قسمت ارباب حلقه ها) بذارم
ولی تا اونجایی که یادمه من هیچ وقت رعیت جماعت همنبودم چه برسه به ....
گاهی اوقات
![]()
فهمیدم که من نه تنها مومن نیستم بلکه یک منافق واقعی هستم!!!
نمی دونم این حرفی که می زنم تا چه حد می تواند مرا از خودم منزجر تر کند ولی تنها حقیقتی که بدان دست
یافتم همین عنوان بود.
من خوب که نیگاه می کنم هیچ چیزم به مومنان نرفته. تازه از خدا درخواستها گنده گنده هم میکردم.
باهاش درد دل می کردم. حس میکردم اقرب و الیه من حب الورید من رو هم به اون نزدیک می کنه ولی
خدا کجا و من کجا!!
نمی دونم این حرفها شاید به مذاق خدا خوش نیاد ولی باور کن خیلی خستم. کم کم دارم به
خیلی چیزها شک می کنم.
خدایا این دنیا عجب بازی های ناجوری دارد. در مقدمه زندگی مانده ام وای به روزی که متن برسم.
نظرت رو برنگردان که سخت محتاج نظر خیرت هستم.
![]()
همیشه وقتی بچه بودم و دچار مشکلات عجیب و غریب می شدم و یا در طول روز به یک سری مسائل بر می خوردم، به خودم می گفتم من خوابم و ممکن همین الان از این خواب عمیق بلند شم.حس می کردم که در دنیایی ماورای دنیای حاضر زندگی می کنم. یه چیز تو مایه های فیلم ماتریکس. من واقعاً زنده بودم ولی حقیقتاً یک کالبد رباتیک بیشتر نبودم. یک ربات فرمانبردار که تماماً برنامه ریزی شده عمل می کردم. اینکه سر موقع بخوابم. فیلم نیگاه کنم. کتاب بخونم. کار بکنم و ....
واقعا من یک انسانم و خودم رو یک مسلمان می دونم.واقعا من آدم خوبی هستم و اطرافیانم رو دوست دارم. زندگی واقعاً چه زیباست...
دنیا واقعاً چه قدر قشنگه !! واقعاً که...
ولی می خوام یک حقیقت رو اشکار کنم. حقیقتاً من یک ادمم ولی نه یک مومن و مسلمان. حقیقتاً دنیایی وجود دارد ولی آیا زیبا هم هست؟ حقیقتاً من و دیگران نسبت به هم بی تفاوتیم و دوست داشتن همدیگر تفاوتی در زندگی روزمره ما ایجاد نمی کند.
حقیقت. واژه ای به وسعت تمام زندگی بشر. واژه ای که از آن می ترسند. واژه ای که یک عده می خواهند همیشه در تاریکی بماند و کسی از آن سر در نیاورد. عده ای قلیل !!
![]()
غیر از گند زدن به زندگی و اخلاقیات و وضعیت معیشت افراد جامعه ، کار دیگری کرده اند؟
ایران با اون همه نفت و ثروتی که داره در تمامی آمارهای منفی اوله و در تمامی آمارهای مثبت آخر.
از رو هم که نمی رن. تا صدای اعتراض به وضع موجود بلند می شه،
نعره واسلاما و وا ولاایتا گوش خلق الله رو کر می کنه.
به اسم دین و مذهب خرافه و خرافه پروری را رواج داده اند. برای سرپوش بر دزدی ها و اعتراضات
لباس روحانیت به تن کرده اند.و به اسم ولایت فقیه بر جان و مال و ناموس مردم مختار گشته اند.
خدا وکیلی شرف و ناموس هم خوب چیزیه که متاسفانه حکام جمهوری اسلامی ایران از اون
بی بهره اند. هر چند با این کلمات نمی شه دردی رو تسکین کرد و یا حتی عقده دل رو خالی کرد،
ولی یک روز میاد که همه باید تاوان این بلاهایی که بر سر ملت و مملکت آوردن، پس بدن.
اون روز خیلی نزدیکه و من به چشم خودم خواهم دید که چگونه اینان تقاص پس خواهند داد.
پس امیدوار می مانم.
![]()
![]()
![]()