تبليغاتX
شاید روزی دیگر...
    

     گاهی اوقات زندگی  خیلی  خوب پیش میره و همه چیز  طبق میل تو داره  نمایش  داده  می شود.

البته این  بعد زندگی  مادی انسانه  که  چیز مهمی نیست و اصلا  در حدی نیست  که نگرانش  بود.

ولی گاهی اوقات  پیش آمدها و وقایعی  روبروی آدم  قرار می گیرند که  نمی  توان به راحتی ازانها

گذشت و خوش  خیال بود. گاهی  اوقات  آدم احساس می کند که  به  انتها رسیده است ولی

افسوس که   هنوز به هیچ جا نرسیده احساس  رسیدن به اوج می کند.

چه  حقیر است ان لحظه که سرشار از حس  اعتمادی و فکر می کنی  که  دیگر  به  سرچشمه 

رسیده ای و  چه خوشختی  تو!!

افسوس که  هیچگاه  حقیقت آن  گونه  که  بوده است  خود را نشان نداده است و همیشه خود را در 

پس پرده ای از شک  نهان می کند و انگاه که به  دنبالش  روانه می شوی  به  قدمهایت  شک

می کنی  و نمی دانی  راه کدام است و بیراهه کدام!

افسوس  که همیشه در پی  آنیم که برای خود بهانه ای  بتراشیم و بتهایی از ایمانمان بسازیم

و چون ضعیفیم هیچگاه  نخواهیم  توانست  پرده  حقیقت  بدریم و نمایانش  کنیم.

 

+ نوشته شده توسط پسر آفتاب در شنبه نهم آبان 1388 و ساعت 13:34 |
بچه که  بودم چون خیلی  پدر و مادرم  رو دوست داشتم  همیشه  مخصوصاْ به مادرم  می گفتم 

 که  اگه  خدایی نکرده یه  روز مریض  شی  می برمت  بهترین دکترها عالم تا خوبت کنن و مادرم هم

منو می بوسید.

گذشت اون زمان و پدرم  مریض  شد و من نتوستم اونرو به  بهترین دکترهای عالم ببرم و حالش رو

خوب کنم و پدرم جلو چشمهای  هراسان و آرزو به دل مونده من از دست رفت.

چه داستان غم انگیزی  داره  زندگی. به دنیا میام و به دنیا می آوریم و آخرش از دنیا میریم و از

 دنیامی روند. و چه آرزوهایی  که دست نیافتنی هستند...

 

+ نوشته شده توسط پسر آفتاب در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 9:43 |
معلم یک کودکستان به بچههاى کلاس گفت که میخواهد با آنها بازى کند. او به آنها گفت: فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکى بردارید و درون آن, به تعداد آدمهایى که از آنها بدتان میآید, سیبزمینى بریزید و با خود به کودکستان بیاورید. فردا بچهها با کیسههاى پلاستیکى به کودکستان آمدند. در کیسه بعضیها 2 بعضیها 3 بعضیها تا 5 سیبزمینى بود. معلم به بچهها گفت تا یک هفته هر کجا که میروند کیسه پلاستیکى را با خود ببرند. روزها به همین ترتیب گذشت و کمکم بچهها شروع کردند به شکایت از بوى ناخوش سیبزمینیهاى گندیده. به علاوه, آنهایى که سیبزمینى بیشترى در کیسه خود داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته, بازى بالاخره تمام شد و بچهها راحت شدند. معلم از بچهها پرسید "از این که سیبزمینیها را با خود یک هفته حمل میکردید چه احساسى داشتید؟" بچهها از این که مجبور بودند سیبزمینیهاى بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند. آنگاه معلم منظور اصلى خود از این بازى را این چنین توضیح داد "این درست شبیه وضعیتى است که شما کینه آدمهایى که دوستشان ندارید را در دل خود نگاه میدارید و همه جا با خود میبرید. بوى بد کینه و نفرت, قلب شما را فاسد میکند و شما آن را همه جا همراه خود حمل میکنید. حالا که شما بوى بد سیبزمینیها را فقط براى یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور میخواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟"چطور میخواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟
+ نوشته شده توسط پسر آفتاب در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 و ساعت 8:8 |
به نظر من مرگ عشق انهنگام در نظر عاشق  عینیت خواهد یافت  که  به  پوچی عشق  خودپی  ببرد.

وقتی  فهمید  دل به هیچی خوش کرده و انتظار  میوه  عشق یعنی  محبت ٬ انتظاری عبث است٬

می فهمد که واقعا عشق  لیاقت درک میخواهد.  بینش و اشراق  کافی می خواهد.

و به اینجا  میرسه که هر کسی  نمی  تواند  عاشق  باشه.

شاید  از عشق  خیلی حرف  بزند و خود را  در خلعت منزه  عشق  متصور  شود٬ ولی افسوس...

افسوس  که  بسیاری از ما آدمیان زمینی  قدرت  درک عشق را نداریم.

زیباتر از عشق  محبت  و دوست داشتن است.  عشق با  وصال به بار می نشیند .

افسوس  که قدرت درک این  مطلب را نداریم که  محبت و عاطفه  محصول بذری به نام عشق است.

برای عشق پایانی وجود ندارد فقط کمی ریزبینی می خواهد تا  به اوج آن برسی.

ختم کلام اینکه ما انسانها به  دلیل  ذات  نافرمان و مغرور خودمان  نمی توانیم   به خود بقبولانیم

انچه من می اندیشم نمی تواند  کاملا با واقعیت منطبق باشد.

برای همین است که  همیشه  درجا می زنیم و آنچه  ۱۰ سال قبل بودیم  ۵۰ سال دیگر نیز هستیم.

 

+ نوشته شده توسط پسر آفتاب در شنبه یازدهم مهر 1388 و ساعت 12:8 |
ماهیت  قدرت و قدرت  خواهی همیشه  وسوسه برانگیزترین آرزو برای آدمی بوده و خواهد بود. 

افیونی بس نامبارک و نحس که  شریفترین انسانها را به  خود مبتلا می کند و باعث اضمحلال روح

ابولبشر بوده است.

شنیده ام که  هنگامی که  شیطان خواست آدم را از راه  به در  کند به آنها گفت که خداوند نمی خواهد

 شما  بر او فایق شوید برای همین است که شما را از خوردن درخت ممنوعه  منع کرده است!!

این زیاد خواهی از کجا آمده است که  آدم را اینگونه فریفت  و او را زمینگیر کرد؟

قدرت و قدرت طلبی مثل  خیلی از  خصایص ناراحت کننده ما یک  مسئله  فطریه و در نهاد همه  ما

به اصطلاح انسانها وجود دارد.

ولی  یه  خاصیت داره که تا به عمق  مسئله  نگاه کنی  کششی  سحرانگیز  دارد که

آدمی را به کند و کاو خود فرامی خواند.

قدرت  با خود بسیاری چیزهای  شیرین  و پوشالی مانند مقام و ثروت به همراه دارد .

و جمیع  این  خصایص  همراه با  کمی  لغزش  از سوی  انسان مریض  احوال  آزمند کافی  است

تا آلوده شود و چه منزجر کننده است کسی  که مبتلا به بیماری قدرت است!!

+ نوشته شده توسط پسر آفتاب در شنبه چهارم مهر 1388 و ساعت 17:11 |

بنام خدا

عروسی خونين پايان يافت و داماد دروغين به حجله در آمد. صندوق ها بر خود لرزيدند و ديوان در تاريکی رقصيدند.قربانيان در کفن های سپيد به نظاره ايستادند و زندانيان با دست های بريده کف زدندو جهانيان يک چشم خشم ويک چشم نفرت، داماد را بدرقه کردند. چشم روزگار فاش گريست و خون از سر ايوان جمهوری گذشت.
شيطان خنديد و آنگاه ستاره ها خاموش شدند و فضيلت به خواب رفت.

آقای خامنه ای،

که اين کند که تو کردی به ضعف همت و رای؟ز گنج خانه شده خيمه بر خراب زده

وصال دولت بيدار ترسمت ندهند                                 که خفته ای تو در آغوش بخت خوابزده

درين قحط سال فضيلت و عدالت همه از شما شاکی اند و من از شما متشکرم. "زان يار دلنوازم شکری است با شکايت." نه اينکه شکايتی نداشته باشم. دارم و بسيار دارم اما آنها را با خدا در ميان نهاده ام. گوشهای شما چندان از ستايش و نوازش مداحان پر و سنگين شده است که جايی برای صدای شاکيان ندارد. ولی من از شما بسيار متشکرم. شما گفتيد که "حرمت نظام هتک شد" و آبروی آن به يغما رفت. باور کنيد که در تمام عمر خود خبری بدين خوشی از کسی نشنيده بودم. آفرين بر شما که نکبت و ذلت استبداد دينی را اذعان و اعلام کرديد.

شادم که آخر الامر آه سحرخيزان به گردون رسيد و آتش انتقام الهی را برافروخت. شما حاضر بوديد آبروی خدا برود اما آبروی شما نرود. مردم به ديانت و نبوت پشت کنند اما به ولايت شما پشت نکنند. شريعت و طريقت و حقيقت مچاله شوند اما ردای رياست شما چين و چروک نخورد. اما خدا نخواست. دلهای سوخته و لبهای دوخته و خونهای ريخته و دست های بريده و دامانهای دريده نخواستند و نگذاشتند. پاکان و پارسايان و پيامبران نخواستند. محرومان و مصلحان و ستم کشيدگان و ستم ستيزان نگذاشتند.

"پری نهفته رخ و ديو در کرشمه حسن،" قصه جمهوری ولايی شما بود. و اينک خدا را شکر که پرده عصمت دروغين اين ديو دريده شد. رازش فاش و مشتش باز شد و تردامنی اش بر آفتاب افتاد. و جهانيان با خشم و حيرت آن را برهنه مشاهده کردند.

آقای خامنه ای،

می دانم که روزهای تلخ و سختی را می گذارنيد. خطا کرده ايد، خطايی سخت. تدبير اين خطا را من دوازده سال پيش به شما نشان دادم. گفتم آزادی را چون روش برگيريد. از حق بودن و فضيلت بودنش بگذريد. آن را برای رسيدن به حکومتی کامياب به کار گيريد. اين را که می خواهيد؟. چرا شيپور را از سر گشاد می زنيد؟ چرا ميان مردم عسسان و خفيه نويسان و جاسوسان می گماريد تا ضمير آنان را بخوانند يا به حيله و ترفند، سخنی از زير زبانشان بکشند، و راست و دروغ و نارس و ناقص بشما گزارش دهند؟ مطبوعات را، احزاب را، انجمن ها را، ناقدان را، مفسران را، معلمان را، نويسندگان را ... آزاد بگذاريد ، مردم به صد زبان حکايت خود را آشکارا خواهند گفت و پنجره های خبر و نظر را بر روی شما خواهند گشود وشمارا در تدبير ملک وتنظيم نظام ياری خواهند کرد. مطبوعات را خفه نکنيد. آنها ريه های جامعه اند. اما شما از بيراهه و کژراهه رفتيد. و اينک در طلسم تهلکه ای افتاده ايد و قربانی نظام بسته ای شده ايد که ديرگاهيست خود آن را آفريده ايد، که نه نقد در آن می رويد نه نظر، نه علم نه خبر. گمان می کنيد با خواندن بولتن های محرمانه و گوش کردن به مشاوران گوش به فرمان، خبرهای کامل و جامع را به چنگ می آوريد. اما هم انتخاب خاتمی هم انتخاب سبز موسوی بايد به شما نموده باشد که افيون استغنا وافسون استبداد، زيرکی و دانايی را از شما ستانده است. و اينک برای جبران آن گناه ناشی از جهل ناشی از استبداد، دست به ارتکاب گناهان بزرگتر می زنيد. و خون را به خون می شوئيد مگر طهارتی حاصل کنيد.

خيانت و تقلب کم بود دست به قتل و جنايت برديد، خيانت و جنايت بس نبود تجاوز به زندانيان را بر آن افزوديد، قتل و تجاوز و تقلب هنوز کم بود تهمت های جاسوسی و ناموسی را هم بر آن اضافه کرديد. درويشان و روحانيان و نويسندگان و دانشجويان را هم امان نداديد و از دم تيغ گذرانديد. عاقبت هم به جانيان و بانيان جايزه داديد و به ريش همه خنديديد و ريش سرباز بی نوايی را گرفتيد که چرا ماشين ريش تراشی را به سرقت برده است!
از صبر خدا در شگفت بودم. می دانستم که

لطف حق با تو مداراها کند                         چونکه از حد بگذرد رسوا کند

می دانستم که مادران داغدار و پدران سوگوار در خفا می سوزند و می گريند و به زبان حال و قال با خدا می گويند:

ربنا اخرجنا من هذه القريه الظالم اهلها و اجعل لنا من لدنک وليا و اجعل لنا من لدنک نصيرا ( خداوندا ما را از اين محيط پرستم نجات بخش وبرای ما ياوری بفرست.)

می دانستم که "چه دست ها که ز دست تو بر خداوند است." زندانها معبد بود و عابدان روز و شب در سجود، سقوط ولايت جاير را از خدا به دعا می خواستند (و می خواهند).

ندای آقا سلطان که به خاک شهادت افتاد و حنجره اش به گلوله ستم سوراخ شد به درگاه سلطان عالم ناليدم که بازهم ندای خلايق را نمی شنوی؟ چون عيسی بر صليب گله کردم که "خدايا چرا ما را رها کرده ای"، مگر سياهکاران را نمی بينی که سبزها را سرخ کرده اند، مگر عبوسان و ترش رويان را نمی نگری که شيرينی ها را تلخ کرده اند، سوختن خرمن امنيت و کرامت انسان را می نگری و ذلت اعتراف زندانيان و شوکت شريرانه ستمگران را می بينی و بازهم استغنا می ورزی؟

تا روزی که آن اقرار مجبورانه و مکروهانه يعنی آن کلمات سه گانه را شنيدم: "هتک حرمت نظام"، که چون حديث سرو و گل و لاله و چون ثلاثه غساله جان بخش بود. گويی کلمات آن خطيب نبود. کلمات تو بود خدايا که در خطابه جاری شد. دانستم که دست به کار اجابت شده ای و باد را فرمان داده ای تا آتش را به کشتزار فرومايگان ببرد. سجده کردم و سپاس گزاردم که

آفرين ها بر تو بادا ای خدا

بنده خود را ز غم کردی جدا

آتشی زد او به کشت ديگران

باد آتش را به کشت او بران

آقای خامنه ای،

می خواهم به شما بگويم دفتر ايام ورق خورده است و بخت از نظام برگشته است، آبرويش به يغما رفته است و طشت رسوائيس از بام تاريخ افتاده است. کشف عورت شده است. خدا هم از شما رو گردان شده و ستاريت خود را باز گرفته است. آن دليری ها که در کنج خلوت و در پرده تزوير می کرديد فاش شده است. آه جگرسوختگان و جان باختگان و دهان دوختگان کارگر افتاده است و دامان و گريبان شما را سوخته است. خائفم که بگويم باب توبه هم به روی شما بسته شده است. شريعت هم از شما شفاعت نخواهد کرد که مشروعيت از شما گريخته است. ايران سبز از اين پس ديگر آن ايران سياه و ويران نيست. سبزی وسپيدی اين جنبش به عنايت و اجابت الهی بر سياهی جور شما پيشی گرفته است. خاک و آب و آتش و ابر و باد و مه و خورشيد و فلک در کارند تا به فرمان خدا بر عليه شما بشورند.

سالها اعوان و انصار شما زير چتر حمايت و ولايت شما چون شغالان گرسنه در پوستين خلق افتادند و امنيت و عدالت را از مردم ربودند، دهانشان را بستند، عزتشان را ستاندند، راحتشان را گرفتند، گلويشان را فشردند، خون در دل و اشک در چشمشان نشاندند، زهر قساوت را به آنان چشاندند و چون قومی اشغال شده به اسارتشان گرفتند، حقوقشان را پامال کردند، آزاديشان را به تاراج بردند، حرمتشان را شکستند، افکارشان را به سخره گرفتند، دينشان را وارونه کردند، کارخانه مقدس تراشی تراشيدند، و به نام دين خرافه فروختند، کامشان را تلخ و روزشان را شب کردند، دست خيانت در صندوق آراء شان گشودند، و پای اهانت بر کرامتشان نهادند، دانشگاه ها را به دست جهال سپردند، و بيت الاحزانی بنام صدا و سيما را از دروغ و تهمت انباشتند، و درس غلامی و غمناکی به مردم دادند. نظر حرام نمودند و خون خلق حلال، اجتماعات دروغين و گزاف بر پا کردند، و لاف زنان به مردم دنيا فروختند که همگان عاشقان سينه چاک نظام ولايتند. در زندانها و قتلگاه ها از قتل و تجاوز و تعدی و ضرب و شتم و جرح و شکنجه آن کردند که مغولان نکردند، شرع و قانون را زير پا گذاشتند، و علم جهل و تعصب برافراشتند، نادانان را بر کشيدند و دانايان را فروکوفتند، لذت را از جوانان و حرمت را از پيران دريغ داشتند، آيت الله های رنگين ساختند و فتاوای سنگين از آنان گرفتند تا نويسندگان و ناقدان را به طناب توحش خفه کنند و به ساطور سبعيت بند از بند بگشايند، در پی ماليخوليای دشمن ستيزی هر روز مهلکه ای و معرکه ای تراشيدند و جمعی را به بند کشيدند، و اقارير مضحک بر زبانشان نهادند و کيفرهای مهلک بر جانشان.عمله استبدادنظامی و قضايی بيداد را به نهايت رساندند، گويی نظام قسم خورده بود که از صدام و حجاج چيزی کم نياورد.

اين مکرهای سرد و رندی های واژگونه و زيرکی های ابلهانه، و ستم های آشکار و نهان و زور و تزوير های گران و حق کشی ها و آدم کشی ها و تقلب ها و تخلف های پر عفونت ودراز مدت ، آتشی در وجدان رعيت افروخت که کاشانه ولايت را بسوخت. آن اعتراض پس از انتخابات نه "رزمايش" بود، نه" فتنه" و نه" مسجد ضرار" (که دارالضرب شما هر روز مهری بر آن می زند)، بل طغيان و غليان غيرت بود بر عليه غارت. وجدانهای بيدار، بر رای خود، بر انتخاب خود، بر حقوق شهروندی خود، بر آزادی انديشه خود، غيرت ورزيدند و بر غارتگران رای و حقوق و آزادی، آرام و متين شوريدند. دزدان سراسيمه بر خود پيچيدند،ولی ما صدای خنده خدا را شنيديم که در فضا پيچيد. او از ما راضی بود. دعای ما را شنيد و جانيان و بانيان را رسوا کرد. مرگ ترانه (موسوی)، ترانه مرگ استبداد بود.

آقای خامنه ای،

بارها حافظان ،حکام جائر زمانه را بزبان رمز موعظه کردند که:

با دعای شب خيزان ای شکر دهان مستيز

در پناه يک اسم است خاتم سليمانی

و گفتند:

مکن که کوکبه دلبری شکسته شود

چو بندگان بگريزند و چاکران بجهند

نشنيدند و عاقبتشان را شنيدی.

جنبش سبز برای آفريدن ايرانی سبز اکنون محکم نهاد شده است. چون شجره طيبه ای که پايی در زمين و سری در آسمان دارد و به اذن خدا در ثمر بخشی است (اصلها ثابت و فرعها فی السماء – سوره ابراهيم). اين جنبش شهيد سبز خود، شعر و شاعر سبز خود، ادب و هنر و گوينده و گفتمان سبز خود را پيدا کرده است. محصول بيست سال جهاد فرهنگی و دردمندانه روشنگران و پيکارگران عرصه سياست و فرهنگ است. بيهوده می کوشيد با نظامی گری و انوری پروری به سبک سلطان سنجر و سلطان محمود آن را در هم بشکنيد. خود را مگر بشکنيد.

اين نه آن شير است کز وی جان بری

يا ز پنجه قهر او ايمان بری

فرو ريختن رعب رعيت و زوال مشروعيت ولايت بزرگترين دستاورد شورش غيرت بر غارت بود و شير خفته شجاعت و مقاومت را بيدار کرد. نه تطاول نظاميان نه تجاوز حراميان، نه خاک افشاندن در چشم مروت نه باد افکندن در آستين ژنده قدرت، نه تکيه بر سبعيت حيوانی نه حمله به علوم انسانی، نه مداحی مداحان مزدور نه شاعری شعر فروشان کم شعور، هيچکدام قامت مقاومت را خم نخواهند کرد. استبداد دينی رسوای کفر و دين شده است. و در مزرع سبز جنبش هنگام دروی آن رسيده است. ما اين را به دعا از خدا خواسته ايم و خدا با ماست.

برگشتن بخت و روزگار شاهدی شيرين تر از اين ندارد که عيدهای شما همه عزا شده است. و هر چه روزی شما را می خنداند اينک می گرياند و می لرزاند. دانشگاهی که می خواستيد به پابوس شما بيايد، اکنون به کابوس شما بدل شده است. تظاهرات خيابانی، اجتماعات آئينی، رمضان و محرم ،حج و روضه و ماتم همه برای شما نماد نحوست شده اند و به زيان شما روان می شوند.

ما نسل کامکاری هستيم. ما زوال استبداد دينی را جشن خواهيم گرفت. جامعه ای اخلاقی و حکومتی فرادينی طالع تابناک مردم سبز ماست.

ما آزادی را ارج خواهيم نهاد و قدر خواهيم دانست، همان آزادی که شما به آن ظلم کرديد و قدرش را ندانستيد و اکنون مظلمه اش را می بريد. فاشيسم مشربان به شما فروختند که آزادی يعنی بوالهوسی و اباحی گری و لاابالی روشی. و ندانستيد که شفای امراض مهلک نظام شما در اين خجسته آزادی است. بی جهت بدنبال مفسدان اقتصادی می گرديد (که در آن هم عزمی و جديتی نيست). اگر مطبوعات را آزاد می گذاشتيد، فسادها را رو می کردند و مفسدان جرات فساد نمی کردند. می گذاشتيد نقد شما را بگويند تا شما هم به ورطه استبداد رای و نخوت شوکت و فساد قدرت در نمی افتاديد. می گذاشتيد سخن راستين مردم را با شما در ميان بگذارند تا مستی بی خبری از سرتان بپرد. آنها مدارس ميهن اند، نه "پايگاه دشمن." و چه باک که درهای مدارس باز باشد و شما هم در آن شاگردی کنيد.

ما ديانت را هم ارج خواهيم نهاد، همانکه شما آن را بازيچه مصالح قدرت خواستيد و بنام آن درس غلامی و غمناکی به مردم داديد و ندانستيد که شادی و آزادی با ايمان راستين همپيمانند و اجبار فقيهانه، حريت مومنانه را می ستاند و قدرت شريعت مدار هم قدرت و هم شريعت را فاسد می سازد. حکومت بر مردمی شاد و آزاد و آگاه و چالاک افتخار دارد نه رعيتی دربند و غمناک.

***

با خود می گويم برای که اينها را می نويسم؟ برای نظامی که بخت از او برگشته و آب از سرش گذشته و تشنه در سراب مانده و خيمه بر خراب زده و چشم نجابتش بسته و ستون صلابتش شکسته و از چشم خواص و عوام افتاده و طشت رسوائيش از بام افتاده است؟ و آنگاه به ياد می آورم کلام خالق سبحان را در ذکر حکيم که:

و اذ قالت امه منهم لم تعظون قوما الله مهلکم او معذبهم عذابا شديدا قالوا معذره الی ربکم و لعلهم يتقون (آنان پرسيدند چرا کسانی را موعظه می کنيد که خدا قطعا هلاک و عذابشان خواهد کرد، موعظه گران گفتند عذری است تا خدا ما را به گناه آنان نگيرد، شايد هم پند ما در آنان درگيرد – سوره اعراف ۱۶۴)

بارخدايا تو گواه باش، من که عمری درد دين داشته ام و درس دين داده ام. از بيداد اين نظام استبداد آئين برائت می جويم و اگر روزی به سهو و خطا اعانتی به ظالمان کرده ام از تو پوزش و آمرزش می طلبم.

ای خدای خرد و فضيلت! به صدق سينه مردان راستگو و به آب ديده پيران پارسا دعای ما را هم با دعای سحرخيزان و روزه داران و عابدان و صالحان همراه کن و شکوه دردمندانه ما را بشنو و بر سينه های بريان و چشم های گريان ستمديدگان رحمت آور و بيش از اين خلقی را پريشان و خروشان مپسند. دوستان خود را به دست دشمنان مسپار و خرد و فضيلت را از اسارت اين نامردمان به در آر. باد را بگو تا خيمه استبداد را بر کند و آتش را بگو تا ريشه بيداد را بسوزاند. آب را بگو تا فرعون ها را غرق کند و خاک را بگو تا قارون ها را در خود کشد. ابرها وباران ها را بگو تا رحمت و عدالت و شادی و شفقت بر اين قوم مظلوم محروم ببارند و خارزار رذيلت ظالمان را به گلزار فضيلت عادلان بدل کنند.

آب و دريا ای خداوند آن توست

باد و آتش جمله در فرمان توست

گر تو خواهی آتش آب خوش شود

ور نخواهی آب هم آتش شود

تو بزن يا ربنا آب طهور

تا شود اين نار عالم جمله نور


رمضان مبارک
۱۴۳۰ قمری

شهريور ۱۳۸۸ شمسی

عبدالکريم سروش

 

+ نوشته شده توسط پسر آفتاب در جمعه بیستم شهریور 1388 و ساعت 18:59 |

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار

 تفنگت را زمین بگذار…

تفنگت را زمین بگذار

 که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار

 تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن

 من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن

 ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-

تو ای با دوستی دشمن.

 زبان آتش و آهن

زبان خشم و خونریزی ست

زبان قهر چنگیزی ست

 بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید

 فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.

برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار

تفنگت را زمین بگذار

 تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو

 این دیو انسان کش برون آید.

و از آیین انسانی چه می دانی؟

اگر جان را خدا داده ست

چرا باید تو بستانی؟

 چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را

به خاک و خون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی

 و حق با توست

 ولی حق را -برادر جان

 به زور این زبان نافهم آتشبار

 نباید جست…

 اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار

تفنگت را زمین بگذار

+ نوشته شده توسط پسر آفتاب در جمعه بیستم شهریور 1388 و ساعت 12:53 |
توی  زندگیم هر وقت  مشکلی  پیش  اومده و خیلی به  من  سخت گذشته  و در خودم توانای  تحمل

اون مشکل رو سراغ نداشتم٬ سکوت کردم و این سکوت خود باری گران از دوشم برداشته است.

بیشتر مواقع که  حس می کنم  باید داد بزنم می زنم بیرون . مخصوصاْ شبها که بیرون خلوته .

روی بلوار  می شینم و یک  سیگار دود می کنم. و کمی آروم می گیرم.

 و بدین سان  فریادم خفه خواهد شد. کسی هم نمی دونه  که  دارم فریاد می زنم .

هر وقت  سرگیجه های تهوع آور روزانه که ناشی  از شک و تردید اطرافیانم  نسبت به من است٬ به 

من هجوم می آورند تنها می توانم آنها را به  سکوت وهم انگیز موسیقی بی کلامی دعوت کنم که

در آن  آرامشی  از جنس  صبح نمناک بهاری موج می زند.

ولی  افسوس  که  احساس  تهوع همیشه  بد است و چیزهای  خوب را نیز به رنگ  خود در می آورد.

بیشتر مواقع خودم رو در معرض  اتهام می بینم. 

یه  قاضی لعنتی هم توی این دادگاه مخوف وجود داره  که  همه نقشها رو خودش بر عهده گرفته.

شاید حسم رو نمی تونم  درست منتقل کنم و یا شاید  واقعا خودم متهم هستم و نمی دونم٬ ولی

هر چی باشه٬  قاضی دادگاه  من  یک  لعنتی  تمام عیار است که  می خواهد مرا به  اعماق  بهشت 

دروغین خود ببرد و در فضایی  کاذب مرا به  زنده  بودن محکوم کند.

و من خوب می دونم  که  او روحی از دوزخ  آهن و تکنولوژی و تمدن امروزی  است که برای تصرف آن مقدار

بوی  زمینی بودنم سراغ من آمده است.

وجودم سرتا پا تنفر است و بیزاری از هر چی  زندگی دروغیه !!!

 

+ نوشته شده توسط پسر آفتاب در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 و ساعت 18:23 |
  دارم به آهنگ مرا ببوس گل نراقی گوش میدم.

یه حس و حال عجیبی  با یه  سری آهنگها به سراغم میاد.

حس و حالی که گاهی  با خودش  یک عالمه غم همراه  داره.

دیروز  این حس و حال با آهنگ مرا ببوس قاطی شد.

یکی  از همسایه هامون که اتفاقا نامزد یکی از نزدیک ترین دوستانمه ٬ خودش رو توی پارکینگشون

آتیش زد و برای همیشه  دوستمو تنها گذاشت.

از حس و حال دوستم نمی تونم هیچی بگم فقط می تونم اینو بگم که عشقی عمیق در جریان بود که

پس از نزدیک به ۸ سال ٬ زمستان ۸۷ به نامزدی  این  دو نفر  علیرغم  مخالفتهای والدین دو طرف

انجامید. عشقی بس پاک که آخرش به مقصد نرسید و برای همیشه با درد فراق  هم خانه شد.

واقعا به حالشون غبطه می خورم. عاشقی که هیچگاه به معشوقش  نرسید و دیروز به جای

دست در دست گرفتن همدیگر  جنازه او را روی دوشش  حمل می کرد.

به جای اینکه  ماشین عروس را برایش آذین بندی  کند٬ پی جنازه اش روان شد.

و الان دوباره در ذهنم داره ملودی های عاشقانه این فراق تکرار می شوند:

مرا ببوس، مرا ببوس.

برای آخرین بار،

ترا خدا نگهدار.

که می روم به سوی سرنوشت.

بهار ما گذشته،

گذشته ها گذشته،

منم به جستجوی سرنوشت.

در میان طوفان، هم پیمان با قایقران ها ؛

گذشته از جان، باید بگذشت از طوفان ها.

به نیمه شب ها، دارم با یارم پیمان ها ؛

که برفروزم آتش ها در کوهستان ها.

شب سیه،

سفر کنم.

ز تیره ره، گذر کنم.

نگه کن ای گل من.

سرشک غم به دامن،

برای من ای دختر زیبا!

امشب بر تو مهمانم.

در پیش تو می مانم.

تا لب بگذاری بر لب من.

دختر زیبا!

از برق نگاه تو،

اشک بیگناه تو،

روشن سازد یک امشب من.    

 میفشان.

 

خدای عاشقان  شاد باد
+ نوشته شده توسط پسر آفتاب در دوشنبه نهم شهریور 1388 و ساعت 12:33 |

فهمیدن و نفهمیدن

تو هرچه می خواهی باش ، اما ... آدم باش !!!

چقدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها است كه به این مردم،

 آسایش و خوشبختی بخشیده است !!!

مگر نمی دانی بزرگ ترین دشمن آدمی فهم اوست؟

 پس تا می توانی خر باش تا خوش باشی.

امروز گرسنگی فكر ، از گرسنگی نان فاجعه انگیزتر است .

برای خوشبخت بودن ، به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن !

دکتر شریعتی

+ نوشته شده توسط پسر آفتاب در شنبه هفتم شهریور 1388 و ساعت 10:20 |